تبليغاتX
دل رویایی

دل رویایی

( داستان کوتاه )

گوش شنوا


امروز سرویس 5 دقیقه تاخیر داشت . به جای این که ساعت 6:30 بیاد ساعت  6:35 اومد.همین باعث شد سردرد شدیدی بگیرم . همهمه خیابون به این شلوغی خیلی اذیتم می کرد .

در ورودی اداره را باز کردم . نگهبان مثل همیشه روی صندلیش نشسته بود و بروبر بیرون و نگاه می کرد . آرزو به دلم موند که یه روز این جوون تو سلام کردن پیشقدم بشه ...بابا یه سری ...یه تکونی ...اصلا انگار نه انگار .

در انتهای راهرو به اتاقم رسیدم . اتاق من دنج ترین جای اداره هست . کتم و در آوردم و کیفم و روی میز گذاشتم . هنوز از راه نرسیده چراغ چند تا اتاق روشن بود . مشغول مرتب کردن لیوانها بودم که متوجه حضور مردی متشخص با کت و شلوار سرمه ای و لباس راه راه آبی جلوی درب اتاقم شدم . مثل اینکه داشت چیزی بلغور می کرد . کاغذ و قلم و جلوش گرفتم و گفتم : بنویس , بنویس ببینم چی میگی , من خوب نمی شنوم .

روی کاغذ نوشت : من حاضرم صد هزار تومن بهت بدم تا یه کار کوچیک برام انجام بدی می دونم که میتونی پس خواهش می کنم نه نیار .

وقتی متوجه درهم رفتن چهره من شد جملش و روی کاغذ اینطوری تصحیح کرد : حاضرم دویست هزار تومن بدم که پرونده شماره 1876 با جلد نارنجی رو از روی میز رئیست برام بیاری .

نوشتنش که تموم شد کاغذ رو از دستش گرفتم , نگاهی به صورتش انداختم , با دست چپم محکم مچ دست راستش و گرفتم و بدون معطلی کشون کشون به طرف اتاق رئیس بردمش. توی راه مثل این که یه چیزایی داشت بلغور میکرد .

در اتاق رئیس و باز کردم . البته رئیس که چه عرض کنم ! مجید دوست دوران دبیرستانم بود . تا دو سال پیش کارمند همین اداره بود . این کارم خودش برام جور کرد . دبیرستان که بودیم همیشه باهاش ریاضی کار می کردم اما بعد از اون تصادف لعنتی من دیگه نتونستم ادامه بدم ولی اون .......بگذریم داشتم براتون می گفتم : خلاصه که من تنها کسی بودم که بدون اجازه میتونستم وارد اتاق رئیس بشم .مجید نگاهی به کاغذ دستم انداخت و نگاهی به مجرمی که براش برده بودم . با اشاره به من گفت که دستش رو ول کنم . چهره مجید خیلی عصبانی بود فکر کنم که خیلی باهاش دعوا کرد . مرد بیرون رفت و مجید به من اشاره کرد که بنشینم . خودشم رفت و با یه کاغذ و قلم اومد و کنار من نشست . روی کاغذ نوشت :

_معلوم هست تو چی کار می کنی؟ روزی چند نفر و با مدرک میاری پیش من ؟؟؟بنده خدا پول و بگیر بیا اینجا به من بگو یه پرونده خالی بهت میدم برداری ببری !!!حالا فردا حتما می خوای این کاغذ و ببری به یکی نشون بدی برام شر درست درست کنی !

مجید در حالیکه کاغذ و پاره پاره میکرد از جاش بلند شد و با دست اشاره کرد که چای بیارم . منم با صدایی که سعی کردم کمی بالا بیارمش گفتم : "این کارا تو مرام من نیست وگرنه تا حالا وضعم خیلی بهتر از این حرفا بود" و از اتاق بیرون اومدم .

از جلوی هر اتاقی که رد میشدم کارمندا با دست علامت چای و نشون میدادن  که یعنی پس کو چای ؟؟

به آبدارخونه که رسیدم هنوز دست نوشته اون آقا تو دستم بود . در کابینت پایینی رو باز کردم و جعبه قند قدیمی رو در آوردم . این جعبه پر بود از تمام حرفهایی که از وقتی وارد این اداره شدم برام نوشتن به جز حرفهای مجید از وقتی رئیس شده بود .کاغذ و روی جعبه گذاشتم و رفتم سراغ چای ریختن .

امروز صبح وقتی منتظر سرویس بودم یه چیزی خیلی توجه من و به خودش جلب کرد . یه تابلو تبلیغاتی که روش تبلیغ سمعک نامرئی بود . رو تابلو نوشته بود :"سبک و کم حجم "

"آرامش را با این سمعک تجربه کنید "

" فقط یک هفته امتحان کنید اگر ناراضی بودید به ما برگردانید "

یادمه چند سال پیش مجید و خانمم خیلی تلاش کردن من و راضی کنن سمعک بگیرم . هنوز کاغذاشون و دارم . آدرس نمایندگی رو روی کاغذ نوشتم . باید یادم باشه به مجید بگم فردا یه کم دیر تر میام یه سر بزنم ببینم چه خبره !

بوی خورشت قرمه سبزی همه حیاط و پر کرده بود . جدا که دست پخت خانم من حرف نداره. خانمم فقط یه ایراد داره اونم گریه هاشه !! آقا جونم خدا بیامرز همیشه می گفت : "سلاح زن اشکشه , از من به شما نصیحت که هیچ وقت با اشک زنها خام نشید ." منم این نصیحت و آویزه گوشم کردم و هر شب یه بالش روی سرم میذارم تا این صدای مبهم گریه اذیتم نکنه .

صبح روز بعد بدون این که به کسی بگم به نمایندگی سمعک رفتم . یه خانم دکتر مهربونم اونجا بود و بعد از معاینه گوشم سمعک رو آورد و روی گوشم گذاشت . واااااااااااااااااااااای چقدر سر و صدا.........در کمتر از نیم ساعت من همه صداها رو می شنیدم. باورم نمی شد به همین راحتی باشه تازه از روی گوش هم اصلا پیدا نبود , موهای بلند من کاملا می پوشوندش .

یه تاکسی گرفتم و سریع خودم و به اداره رسوندم . داشتم کارتم و می کشیدم که از پشت متوجه سلام یه نفر شدم . : سلام آقای رضایی ....آرزو به دلم موند یه بار جواب سلامم و بدی.......روم و برگردوندم , نگهبان ادارمون بود .نشسته بود بر و بر داشت نگاهم می کرد . خیلی خجالت کشیدم , قبل از این که جواب سلامش و بدم به طرف اتاقم اومدم .یه سینی چای ریختم و اول به اتاق مجید بردم . مجید داشت با تلفن حرف می زد . صداش خیلی عوض شده بود : _نمی خوای کارش و انجام بدی ؟ اشکال نداره , یه ذره دست به سرش کن تا تعطیلات شروع بشهبعد کارش کلی عقب میافته .....

متوجه نگاه متعجب من شد و با دست اشاره کرد که : چیزی می خوای ؟؟

سریع از اتاق بیرون اومدم , با خودم فکر کردم باید یه کاری کنم که مجید دست از این رفتارش برداره . میدونم که می تونم فقط یه کم زمان می خوام .

 رفتم بایگانی ! آقای مرادی پشت قفسه پرونده ها دنبال پرونده ای میگشت در همان حال هم با خانمی که تازه به عنوان منشی بایگانی استخدام شده بود حرف می زد : 

_من کجا می تونم دختری به خوبی تو پیدا کنم ؟ تو رو خدا سر راه من گذاشته ! تو بله رو بده به خدا حاضرم تا آخر عمر غلامت باشم . حق مسکن و حق طلاق و همه حق های دیگه هم برای تو.....

ای ی ی ی ی ی ی خاک... آخه به تو هم می گن مرد ؟ ؟؟؟این چه طرز خواستگاری کردنه بد بخت ؟ حد اقل بذار چند روز از آشناییتون بگذره بعد . نمی دونید چقدر دلم می خواست این حرفها رو بهش می زدم ولی چای ها رو روی میز خانم منشی گذاشتم و اومدم بیرون .

اتاق بعدی اتاق روابط عمومی بود . تقریبا شلوغ ترین اتاق اداره ! همه خانمها بلند بلند با هم صحبت می کردن یکیشون داشت به اون یکی می گفت : دیدی زن آقای سلطانی دیروز اومده بود اداره ؟؟؟؟چه قیافه ای داشتااااااا...رئیس خیلی ازش سره ....اون یکی جواب داد : آره خداییش یعنی رئیس برای چی با این ازدواج کرده ؟ ؟؟

اولش فکر کردم اشتباه کردم . یعنی اونا داشتن در مورد مجید و زنش حرف میزدن ؟تا اونجایی که من دیدم و باهاشون رفت و آمد داشتم زن مجید خیلی هم خانم خوبیه . از این همه تعریف و تمجید که از مجید می کردن خیلی خندم گرفت , به زور جلوی خودم و گرفتم .

روی مبل توی نشیمن جلوی تلویزیون نشسته بودم و اخبار ساعت نه و گوش می دادم . البته برای این که کسی نفهمه خودم و با میوه ها مشغول کرده بودم . نمی دونید برای من که همیشه توی روزنامه ها خبرها رو میخوندم گوش دادن به اخبار چه لذتی داشت .

سهیلا دخترم تلویزیون و خاموش کرد در حالیکه دستش و به علامت بای بای بالا آورده بود رو به من گفت : مهدی جون شبت به خیر

یه کمی به دور و برم نگاه کردم . یعنی با من بود ؟ من که باباشم !!!!  چرا با اسم کوچیکم شب به خیر گفت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به یاد ندارم تو زندگیم چیزی کمتر از آقا جون به بابام گفته باشم !!! خیلی عصبانی شدم . دلم می خواست بلند شم بزنم توی گوشش ولی جلوی خودم و گرفتم . یه کم زمان میبره تا درستش کنم .

ساعت 10:30 شب شد اما سامان هنوز خونه نیومده بود .از شدت خستگی رفتم توی اتاق تا بخوابم . می خواستم سمعکم و در بیارم , می دونستم که الان باید باز گریه های فرشته رو تحمل کنم که فرشته از در اومد تووو! همونطور که جلوی آینه موهاش و مرتب می کرد شروع به صحبت کرد : مهدی جان آخه چی می شد اگه تو یه گوش فقط یه گوش شنوا داشتی ؟؟؟اونوقت میتونستم کلی باهات حرف بزنم و سبک شم !! می تونستم بهت بگم که چقدر نگران سامانم!هر شب دیر میاد خونه ...حریفش نمیشم ...حتی امسال مدرسه هم نرفته !!! صورت فرشته از اشک پر شده بود و من حتی نمیتونستم سرم رو از زیر بالش بیرون بیارم . ادامه داد : سهیلا دوستای خوبی نداره ..به جای این که دنبال درسش باشه همش پای ماهواره نشسته و یه سوهان ناخن دستشه یا دور خیابون دنبال مانتو و شال و روسریه !!

حرفها و اشکهای فرشته خیلی طول کشید . اینقدر که نفهمیدم چطوری خوابش برد .صبح که از خواب بیدار شدم با خودم فکر کردم من همه این مشکلات و حل میکنم فقط زمان می خوام !!!

گیره سمعک یه کم پشت گوشم و اذیت می کرد . از گوشم جداش کردم و توی جیب کتم گذاشتم . ساعت 6:30 صبح بود . باز سرویس دیر کرده بود ولی همهمه خیابون قابل تحمل تر بود . دستم و بردم داخل جیبم که خورد به سمعکها .فکری به ذهنم رسید:

_دربست......آقا دربست.....میرم شریعتی

یه دربست گرفتم و رفتم نمایندگی . خانم دکتر مهربون پشت میز نشسته بود . از دیدن من تعجب کرد . سمعکها رو که محکم در دستم گرفته بودم روی میز گذاشتم و گفتم : نخواستیم خانم ...باشه برای خودتون ....چیزی که نداشت آرامش

خانم دکتر داشت یه چیزایی بلغور می کرد که من از نمایندگی بیرون اومدم و با خودم فکر می کردم که چقدر زمان می خوام تا مشکلات یک روز گوش شنوا داشتن و حل کنم ؟؟   

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/06/12ساعت 21:3  توسط زهرا ذاکری  | 





اسير مانده ايم در بهانه هاي پاپتي

و ميله هاي آهنين و عشق هاي ساعتي


حوالي نگاهمان دوباره صف کشيده است

صداي تيک  تاک غم , شماره هاي صنعتي !


امان از اشتباه هاي نا تماممان , همان

تفاخر هميشگي به هيچ هاي قيمتي !


ميان قرن حادثه کجاست اتفاق عشق

نمانده در تسلط همان هبوط لعنتي ؟!


کسي نيامد از تبار انتظارمان ببين

که مانده ايم سخت در هجوم بي لياقتي !



سلام به همه دوستان خوبم
ولادت آقامون و مولامون را به همه شما عزیزان تبریک میگم
به امید دیدار شما دوستان خوبم در جشن ظهورش



+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/04/26ساعت 19:45  توسط زهرا ذاکری  | 

روز مـحـشــر پـرسـیـد ز مـن رب جـلــــــــی

گفت تو غـرق گنـاهی؟ گفتمش یـا رب بلی

گفت پس آتش نمیـگیرد چـرا جـسم و تنـت

گفتمش چون حـك نمودم روی قلبم یا علی


 عید سعید غدیر خم عید عشق و ولایت  بر تمام شیعیان مخلص

و دوستداران حضرت علی علیه السلام مبارکباد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/09/04ساعت 14:28  توسط زهرا ذاکری  | 

چشمهایم !امام رضا

قال الامام علىّ بن موسى الرّضا صلوات اللّه و سلامه عليه :

  مَنْ فَرَّجَ عَنْ مُؤْمِنٍ فَرَّجَ اللّهُ قَلْبَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ.

فرمود: هركس مشكلى از مؤ منى را بر طرف نمايد و او را خوشحال سازد، خداوند او را در روز قيامت خوشحال و راضى مى گرداند.



چشمهایم ! امام رضا

جلوی گنبد طلایی ایستاده بود و قطره های اشک بی درنگ و بی وقفه از روی گونه هاش پایین میومد.صحن امام رضا , بزرگ , زیبا و با شکوه با همون صفا و آرامش همیشگی به استقبال عده ای می رفت و عده ای رو بدرقه می کرد .

اصلا نفهمیده بود که مسیر هتل تا حرم رو چطور طی کرده ؟ هر وقت برای زیارت وداع میومد همین حال رو داشت  . معلوم نبود دفعه دیگه کی طلبیده بشه ؟

اومده بود تا یه خونه تکونی اساسی توی دلش راه بیاندازه ,  اومده بود تا همه حرفهای دلش رو به آقاش بزنه  چون میدونست تنها کسیه که کارگشاست و محرم اسرار !

محدثه آرام آرام قدم بر می داشت . به پنجره فولاد که رسید کمی مکث کرد , دستش رو در کیفش برد و پارچه ای رو در آورد . جلوی پنجره فولاد خیلی شلوغ بود . با خودش فکر کرد من با این همه حاجت کلی برای گره زدن معطل میشم بهتره برم حرم شاید وقتی برگشتم خلوت تر شده باشه  .

وارد رواق ها شد . به سختی کنترل خودش رو حفظ میکرد .با اون جمعیت هر طور بود خودش رو به کنار ضریح رسوند . چشمش که به ضریح افتاد ایستاد و سلام داد : السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

_بچه  .... از امام رضا تشکر کن دیه....اینقد تورو دوست داره او وخت یه تشکر نمیکنی ..ها؟؟؟

مادر با دست محکم به پشت پسر 6-7سالش میزد و این حرفها رو تکرار میکرد.

_خانم... چی کار دارید میکنید ؟ گناه داره ...دردش میاد .

_شما که نمیدونی؟؟...........میدونی؟؟؟؟هاااا؟

_  چی رو باید بدونم ؟

ای بچه   ها  ...  از روستامون که را افتادیم     ها ..همش یه ماشی حساب میخواس  ..... همچین که رسیدیم مشد  ها  ؟؟

ا  یه مغازه دار قیمت کردم ...مغازه دار مفتکی یه دونه بهش داد !!!  م که مطمئنم امام رضا ای کار و کرده ...حالا ای بچه تشکر نمیکنه !!!

محدثه نگاهی به اطراف کرد . هر کس با زبونی  با آقا صحبت می کرد . یکی دستاش و بالا برده بود و بلند بلند حاجتها ش و می گفت یکی دیگه آروم و بی صدا اشک میریخت , به ضریح نگاه میکرد و توی دلش با آقا حرف میزد .

 سعی کرد خودش و به جایی برسونه که همیشه می ایستاد . اونجا تنها جایی بود که خیلی خوب میشد ضریح رو دید و راحت زیارتنامه خوند .عجیب بود , این بار هم نیازی به صبر کردن نبود . به محض اینکه محدثه به اون جا رسید جا براش باز شد .البته تعجبی هم نداره  ,  حرم آقای مهربونیها ست دیگه !!

شروع کرد به خوند ن زیارتنامه ...

چند صفحه ای بیشتر نخونده بود که خانمی که چادرش رو دور کمر و گردنش گره زده بود خود ش رو از وسط جمعیت بیرون انداخت  .   محدثه کمی عقب تر رفت تا زن بتونه نفسی تازه کنه ,  زن که قد کوتاه و هیکل ریزی داشت گفت :

_می بینی  ؟  اینام مثل فامیلا من , به من میگن تو کوچولویی بری جلو خفه میشی ....خب من چی کار کنم که همینقدر رشد کردم ؟ اومدم شکایت فامیلام و به امام رضا بکنم  ,  اونوقت اینا نمیذارن برم جلو ....باورت میشه من 38 سالم باشه ؟؟  ببین تا کمر تو ام ...

زن دل پری از قد و بالا ی خودش داشت . محدثه در حالیکه لبخندی روی صورتش بود خم شد و در گوش زن گفت :

_شاید قد شما کوتاه باشه و کوچولو باشی ولی در عوض چهره خیلی با نمک و زیبایی داری ...

_راست میگی ؟؟؟ تو اولین کسی هستی که این حرف و به من میزنی !!!  خوشحالم که حداقل به نظر یه نفر قشنگ اومدم .

محدثه خوندن زیارتنامه رو ادامه داد .

_دخترم  ,  کنار دیوار بایست ........سر راهی خانمم ...... کنار تر بایست ...

خادمین حرم گروهی از دخترها رو به کنار دیوار راهنمایی میکردن . همه اونها هم سن و سال محدثه بودن اما.....

اما....

اما از دو چشم نابینا  !!!!

محدثه زیارتنامه رو بست و به دخترها نگاه کرد .

با همون چشمهای بسته اشک میریختن  و زمزمه  میکردن .  با خودش فکر کرد حتما همه این دختر ها برای شفای چشما شون دعا میکنن ..... حتما همشون میدونن که آدمهای زیادی اینجا شفا گرفتن  ؟؟

تصمیم گرفت بهشون نزدیک تر بشه تا  باهاشون صحبت کنه ....

بین اونها یکیشون که سرش رو به دیوار تکیه داده بود , چهره خیلی زیبا و قدی بلند داشت  , موهای قهوه ای رنگش از اطراف مقنعه  بیرون ریخته بود و یک چادر مشکی را با دقت روی شونه هاش حفظ می کرد . کنارش قرار گرفت و چشمهاش و بست ,  می خواست برای چند لحظه هم که شده با اونها همد ردی کنه !

صدای همهمه  ,   بوی عطر حرم  و  نوازش      نوازش       نوازش

این خادمین مهربون حرم بودن که با پرهای چوب دستی نرم و لطیفشون صورت ها رو نوازش می کردن و مراقب اونها بودن .   

این تنها حسی بود که محدثه با چشمان بسته در حرم درک کرد .

صدای دختر نابینا به گوشش خورد :

_ یا امام رضا ........... مامانم و شفا بده.............چند شبه خیلی پاهاش درد میکنه ...........هر شب صدای نالش و می شنوم ....

محدثه گوشهاش و تیز کرد , باور نمی کرد .....پس چرا این دختر برای چشمهای خودش دعا نمی کنه ؟؟؟ پس چرا شفا نمی خواد ؟؟

دخترها چادر خادم رو گرفتند و به ترتیب و با احتیاط با صورتهایی خیس از حرم خارج شدند .

محدثه هم چشمانش رو باز کرد . نگاهی در آئینه های حرم به صورت خودش انداخت و بعد به ضریح خیره شد . هیچ کاری به نظرش اینقدر لذت بخش نبود . احساس می کرد نگاهش قوت می گیره و وجودش آرامش !

زیارت وداع رو تموم کرد  ,  از آقا خداحافظی کرد و به طرف پنجره فولاد به راه افتاد .

اطراف پنجره فولاد خلوت تر شده بود  . پارچه رو از کیفش در آورد و به پنجره گره زد .

 اما فقط یک گره....

آنهم برای شفا......

شفای چشم اون دختر نابینا .

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/07/27ساعت 23:20  توسط زهرا ذاکری  | 

فضولها به بهشت نمی روند

 

_خانم عمادی به کارتون برسید.من نمیدونم چند بار باید به شما تذکر بدم اینقدر از جاتون بلند نشید؟

آروم خودم و جمع و جور کردم و سر جام نشستم . خیلی سریع سعی کردم چهره ام رو به حالت عادی برگردونم تا دیگه بیشتر از این آبروم نره !

 

بوی قرمه سبزیهای مامان همیشه از ده تا خونه اون طرف تر میاد . خداییش که دست پختش حرف نداره . مامانم زن خیلی آروم و صبوریه و در هر شرایطی آرا  مشش رو حفظ میکنه . به طرف ظرفشویی رفتم , دستانم رو از پشت به دور گردنش حلقه زدم و تا میتونستم بوسیدمش .

_واااااااای که چه مامان خوبی دارم !

_سلام تینا جان , کی اومدی؟

_همین الان , اینقدر موقع کار کردن تو فکری که متوجه اومدن من نشدی . حالا راستش و بگو به چی فکر میکردی؟

_برو دستات و بشور بیا غذا آمادست

_نگفتی مامان داشتی به چی فکر می کردی؟

_ داشتم به این فکر می کردم که قدیما دختر ها هنوز چهارده سال نداشتن .........ولش کن......تو بگو ببینم امروز چطور بود؟

_امروز صبح کبری خانم و دم در دیدم , کلی هم سلام و احوالپرسی کرد .

 _خب چی گفت ؟

_هیچی , فقط تا میتونست لیچار بارم کرد که چرا شوهر نمیکنی؟ سنت رفته رو سی و دیگه داره دیر میشه و ....

_تو چی گفتی؟

_چی دارم بگم؟ آدم روش نمیشه بگه بابا کو خواستگار؟؟؟؟این سومین بار بود که این حرفها رو به من میزد.

کبری خانم زن میانسالی بود که چند تا خونه اون طرفتر از خونه ما به تنهایی زندگی میکرد . از صبح هم کارش این بود که توی هر خونه ای یه سرک می کشید  خلاصه نقش آنتن محله رو داشت .  وقتی اظهار نظر میکرد انگار که داشت جمع بندیش از نظر همه محل و میگفت و این برای من به معنی فاجعه بود .

با صدای به هم خوردن در من و مامان از آشپزخونه بیرون اومدیم . بابا در حالیکه بلند بلند و با عصبانیت با خودش حرف میزد کفشهاش و به طرف جاکفشی پرتاب کرد .

_مرتیکه آس و پاس ! یه روز نیست که تو اداره یه دسته گل به آب نده , چطوری به خودش جرات میده؟؟؟/؟

مامان جلو تر رفت و گفت : باز چی شده مرد ؟ آرزو به دلمون موند که برای یه روزم که شده با لب خندون از این در بیای تو . دوباره با کی دعوات شده؟

_همین پسره رو میگم که تازه استخدام شده , مثل شیر برنج وا رفته میمونه . نمیدونم چطوری فکر میکنه میتونه یه زندگی رو اداره کنه؟ اونم کی ؟؟؟؟ دختر من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه حسابی ازش برسم!

_مگه چی کار کرده ؟

_دیگه چی کار میخواستی بکنه؟ همین مونده بود که این مرتیکه یه لا قبا از دختر من خواستگاری کنه....نمیفهمه.....دختر من تحصیلکرده است . گوشه چشمشم به همچین آدمهایی نشون نمیدم ...

جلوی آشپزخونه مات و مبهوت ایستاده بودم . یادم افتاد یه بار که به اداره بابا رفتم همکارش رو دیدم . یه کم دست و پا چلفتی به نظر میرسید ولی خب خیلی خوش تیپ بود . فکر کنم میشد با یه کم کار کردن ازش یه شوهر قابل قبول ساخت . ولی کی جرات داشت این حرفها رو به بابا بزنه؟؟

با سر و صدای بابا مادر بزرگ از خواب بیدار شد .

_ دختر , الهی نصیب گرگ بیابون نشی....باز تو اومدی تو خونه سر و صدا شروع شد...

مادر دستهای مادر بزرگ و گرفت  ودر حالیکه اون و به طرف بالای سالن میبرد گفت : مادر جان تقصیر تینا نبود که , بیایید بشینید الان غذا رو می کشم.

بابا دوباره با آب و تاب جریان رو برای مادر بزرگ تعریف کرد .مادر بزرگ هم مثل اینکه داغ دلش تازه بشه شروع کرد که:

_آره مادر دیروز که خونه داداشت بودم مادر زنداداشت اومده بود. میگفت میخواد واس پسرش علی بیاد خواستگاری تینا !

  _خب شما چی گفتید ؟

_من گفتم همون یه وصلتی که با شما کردیم برای هفت جدمون کافیه....

برادر زن عمو رو خوب میشناختم . پسر سر به زیر و با وقاری بود . هم تحصیلات داشت هم کمالات خیلی هم کاری بود . داشتم به برادر زن عمو فکر میکردم که با صدای بابا از جا پریدم .

_حواست کجاست دختر ؟ پاشو برو به مامانت کمک کن , مردیم از گشنگی !

دیگه مطمئن شدم از اینها بخاری بلند نمیشه و خودم باید تا دیر نشده یه فکری به حال خودم بکنم

صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم . راستش چه خوابی ؟ اصلا تا صبح نتونستم بخوابم . ولی شانس آوردم چون اون روز تا میتونستم تیپ زدم و راهی اداره شدم .

نزدیک ظهر بود که دیدم مهتاب همکارم شونه به شونه یه مرد غریبه خوش و بش کنان به طرف من میان . اون آقا خیلی خوش تیپ و باکلاس بود . اصلا بهش نمیومد شوهر مهتاب باشه ! در فکر بودم که با صدای مهتاب به خودم اومدم :

_تینا جان .....حواست کجاست ؟

_سلام مهتاب جان

_سلام عروس خانم گللللللللل   

 با شنیدن این کلمه قند توی دلم آب شد و نتونستم جلوی ذوق خودم رو بگیرم . تا حالا تو عمرم اینقدر از ته دل نخندیده بودم .

_من و برادرم مانی برای نهار میخواهیم بریم بیرون مانی پیشنهاد داد که تو هم با ما بیای .

نهار اون روز همانا و شکسته شدن طلسم ازدواج من هم همان ......خانواده هامون خیلی زود به توافق رسیدن و قرار جشن عقد و عروسی رو برای ماه آینده گذاشتن .

بعد از ازدواجم سعی میکردم هر شب به خونه مامان برم . از شما چه پنهون میخواستم همه همسایه ها شوهرم رو خوب زیارت کنن . دستم رو دور دستانش حلقه میزدم و تا میتونستم آهسته راه میرفتم اینقدر آروم که بعضی وقتها شوهرم شاکی میشد ولی همون بهتر که اون دلیلش رو نمیدونست !

بالاخره اون روز کبری خانم و که از مسافرت برگشته بود , دیدیم . سعی کردم قدمهام و آهسته تر کنم و سرم رو بالا بگیرم تا همینطور که به ما نزدیک میشه خوب تماشا کنه  , ولی این بار هم مثل همیشه فضولی کبری خانم گل کرد و به محض اینکه به ما نزدیک شد بعد از سلام گفت :

_الهی بمیرم برات...........از همسایه ها شنیده بودم که شوهرت طول روز اینقدر تو رو پیاده راه میبره که دیگه نای راه رفتن نداری و هر شبم شام خسته و کوفته از سر کار میارت خونه بابات ولی ندیده بودم .خدا صبرت بده !

منم دستهای شوهرم رو گرفتم و تا میتونستم به طرف خونه خودم دویدم .

+ نوشته شده در  شنبه 1389/07/10ساعت 16:27  توسط زهرا ذاکری  | 

سلام و صد سلام

کاش میدانستیم:


زندگی با همه وسعت خویش,محفل ساکت غم خوردن نیست


حاصلش تن به قضا دادن و پس مردن نیست


زندگی خوردن و خوابیدن نیست


اضطراب و هوس دیدن و نادیدن نیست


زندگی جنبش و جاری شدن است


زندگی کوشش و راهی شدن است


از تماشاگه آغاز حیات ,تا به جایی که خدا می داند


سلام دوستان خوبم

متاسفانه غیبتم خیلی بیشتر از اون چیزی شد که تصورش رو میکردم ولی خوشحالم که به این محیط گرم و صمیمی برگشتم.اگر خدا بخواهد این بار مصمم تر از پیش داستان نویسی را ادامه میدم و باز هم منتظر نظرات زیبا , کار گشا و روحیه ساز شما خواهم ماند.

به زودی با یک داستان جدید در دل رویایی به روزم.


+ نوشته شده در  جمعه 1389/06/26ساعت 22:9  توسط زهرا ذاکری  | 

تبریک سال نو

ز کوی دوست می آید نسیم باد نوروزی

  

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی


سلام دوستان عزیز

سال نو بر همه شما مبارک

امیدوارم سالی سرشار از شادی و موفقیت پیش رو داشته باشید و همه لحظه

هاتون مثل قطره های بارون بهاری با طراوت باشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/01/04ساعت 20:47  توسط زهرا ذاکری 

عروسی شاهانه

عروسی شاهانه

_برادر جان , از من می شنوی , وقتی نامزدیت اینقدر مفصل بود دیگه گرفتن جشن عروسی لزومی نداره..

_چی میگی داداش؟ مگه دست منه ؟ خانمم راضی نمیشه ...

_خب بهش بگو به جای جشن عروسی میبریش به یه سفر دور اروپا ! والا درد سرش کمتره ....تو هنوز بی تجربه ای..

_بببببببببه...داداش من و باش.....سفر دور اروپا که برنامش برا ماه عسله !

خلاصه هر چه از ما اصرار بود , از برادر جان انکار.. تلاشهای من هم برای عوض کردن تصمیمشون بی فایده بود....فردای اون روز طی یک مراسم مفصل به میزبانی پدر عروس و پذیرایی به یاد ماندنی با انواع شربت و شیرینی ودهها مدل شام و دسر زمان جشن عروسی رو دو ماه دیگه و مکانش رو بزرگترین و شیکترین و در عین حال گرانترین هتل شهر تعیین کردند و به امضا و تایید پدر عروس خانم و آقا داماد رساندند.

_عزیز دل من , هنوز دو ماه فرصت داری ! از حالا میخوای بری دنبال لباس؟؟؟

_شما مردا هیچ وقت نمی تونید مارو درک کنید ! دو ماه خیلی هم وقت کمیه برای آماده شدن , اونم برای عروسی جارییییییییی.....

یادت نره زود بیای خونه , باید بریم خرید.

خلاصه هر چه از ما اصرار از عیال مهربان و دوست داشتنی انکار , که وقت وقت خریده و دیر میشه...من هم از شما چه پنهون مجبور شدم جلوی رئیس اداره کلی گردن کج کنم تا شاید دلش به رحم بیاد و همه حقوق معوقه و پاداش و حقوق ماه آینده رو یکجا پرداخت کنه , بعلاوه مقدار پولی که از یکی از دوستان میخواستم و اضافه کاریهای دیگه شاید بتونم از زیر بار هزینه سنگین جشن عروسی برادرم سر بلند بیرون بیام و عرق شرم جلوی عیال مهربان و دوست داشتنی بر پیشونیم نشینه.

 

_عزیزم فکر نمیکنی قیمت این لباس یه مقدار بالاست؟؟

_این قیمت بالاست؟لباس دختر عموت و توی عروسی قبلی ندیدی که !!! فقط برای بالاتنه اش سه برابر کل این لباس پول داده بود,اصلا ولش کن .. خوشم نیمد , بیا بریم بیرون!

من هم سرم رو به زیر انداختم و در حالیکه فروشنده تازه فکش گرم شده بود و هنوز داشت از تار و پود ابریشم و سنگهای قیمتی و اینکه این لباس کار چه کشوریه حرف میزد , به دنبال عیال از مغازه بیرون اومدم.

پروژه خرید لباس برای عیال اون شب و شبهای بعد هم ادامه داشت تا بالاخره یکی از لباسها که قیمتش در برابر وقتی که برای پیدا کردنش صرف کرده بودیم هیچ بود , چشم عیال مهربان و دوست داشتنی رو گرفت و من هم با احترام هر چه تمامتر مبلغش رو تقدیم فروشنده کردم و کلی هم تشکر و سپاس از فروشنده به عمل آوردم که این لباس ساده رو با صفحه گردون و کلی نور افکن توی ویترین گذاشته بود و تیر خلاص رو زده بود...

چقدر خوشحال بودم که از فردا میتونستم با خیال راحت به اضافه کاری بپردازم.

_کسی خونه نیست؟عیال ... کجایی عزیزم ؟ نمیخوای به همسرت خسته نباشی بگی؟

سلام پسرم ...مادرت کو؟؟؟؟

_توی اتاقه....درم بسته ...خیلی ناراحته...

_حالا تو چرا گریه میکنی؟

_آخه....آخه , خیلی گشنمه...

_آروم باش بابا جون ,الان برات شام درست میکنم..

همون موقع بود که در اتاق باز شد و چشمتان روز بد نبینه , عیال مهربان و دوست داشتنی من با چهره ای برافروخته و عصبانی و از اون بدتر موهایی که به حق باید بگم صورت مهربان و دوست داشتنیش رو واقعا ترسناک کرده بود , جلوی چشمم ظاهر شد .

من هم شصتم خبردار شد که از اون شبهاست که باید صدا از ندام در نیاد و مثل یک شوهر خوب و سر به راه دمم و بذارم روی کولم و برم دنبال کارم..

(تق  تق   تق  صدای در اتاق)

_خانم بیا بیرون یه لقمه شام بخور...غذا از دهن میافته ها..

_من با این موها چطوری غذا بخورم؟؟؟؟مردم چی میگن ؟؟؟مطمئنم زنداداشت و خواهرات وقتی ببیننم  کلی خوشحال میشن, که من اینقدر زشت شدم...

_این حرفا چیه ؟؟؟؟ زشت کدومه ؟؟؟ باور کن همین حالاشم از همشون خوشگلتری !!!

اون شب هم به خیر گذشت و تونستم با لطایف الید و کلی وعده و وعید عیال مهربان و دوست داشتنی رو از اتاق بیرون بیارم و قرار بر این شد که فردا یک بار دیگه برای درست کردن موهای سرش اقدام کنه و من هم با تمام وجود و از صمیم قلب هزینه اش رو پرداخت کنم .

بالاخره روز عروسی رسید و من مسرور از اینکه تونسته بودم از پس خواسته های ریز و درشت عیال سر بلند بیرون بیام و ماجراهایی که تنها چند فقره نا قابل از اونها رو خدمت شما عرض کردم  دیگه به پایان می رسید.

عیال هم طبق معمول همه خانمها از صبح به آرایشگاه رفته بود و وقت رفتن به جشن بود .معلوم نیست توی این آرایشگاههای زنونه چه بلایی به سر مشتریها میارن ؟ همین که عیال توی ماشین نشست شروع به ناله کرد و از سر درد به خودش میپیچید. من هم هر چه سعی کردم با انواع مسکن و حرکت آروم و خلاصه هر راهی که به ذهنم میرسید باز نتوستم مثمر ثمر واقع بشم و متاسفانه عیال مهربان و دوست داشتنی رو با همون حال در مجلس زنانه رها کردم و مدام به این فکر میکردم که بعد از عروسی با این سر درد چطوری این همه سنجاق و سوزن رو از سر عیال در بیارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در سالن به دنبال برادر جان میگشتم تا تبریکات خودم رو تقدیم کنم ...وای ...من که باورم نمیشه...یعنی یه آدم توی دو ماه چطوری میتونه اینقدر ....؟؟؟؟

 

        

+ نوشته شده در  جمعه 1388/12/28ساعت 2:12  توسط زهرا ذاکری  | 

چنج

چنج   taghir

چند روزی بیشتر به پروازم به ایران نمونده , وای که چقدر دلم برای ایران تنگ شده . پدرم چند سال بعد از اومدن من به اینجا فوت کرد.مادرم هم تو هر تماس تلفنی کلی گریه زاری میکنه که کی بر میگردی ؟ آخرش منم مثل بابات...

پانزده سال پیش که برای ادامه تحصیل به انگلیس اومدم ,موندن تو غربت برام خیلی سخت بود و فکر میکردم دووم نمیارم . ولی آدمیزاد بنده عادته , یک ماه بیشتر نگذشته بود که به شرایطم عادت کردم .اون روزا همه چی برام جالب بود:خیابونا , خونه ها , آدمهای رنگارنگ با تیپ و قیافه های عجیب قریب ...همه چیز متفاوت تر از اون چیزی بود که تا حالا دیده بودم.

خیلی زود عاشق یه دختر فرنگی شدم . ما ایرانیهاهم که قلبمون کف دستمونه و وایسادیم اینجا تا به یکی تقدیمش کنیم . دخترک خیلی زیبا و جذاب بود با موهای بلوند و چشمهای روشن و قد بلند , فقط پوست صورتش یه کم کک و مک داشت که اون هم صبح به صبح  به طور خارق العاده ای با انواع کرمها می پوشوند شون و برای من می شد ملکه زیبایی و دلربایی.

چند ماه بیشتر با سوفیا زندگی نکردم , آخه اون نمی خواست بفهمه که با یه مرد ایرونی ازدواج کرده , یادمه یه بار وقتی تو جمع دوستامون بودیم بی هوا یه لگد به ساق پام زد و وقتی فریاد من از درد بالا رفت بلند بلند زد زیر خنده و بقیه هم باهاش خندیدن , به هوای خودش با من شوخی کرده بود و میخواست اینطوری صمیمیتمون رو به اطرافیان نشون بده , روز به روز هم شوخی های بی مزه اش داشت بیشتر می شد و روزی نبود که به این بهونه من و مورد ضرب و شتم قرار نده , منم که یه عمری دیده بودم مادرم آبمیوه دست پدرم می داد و صدای آقا آقا گفتنش توی همه خونه می پیچید حالا قبول یه همچین شوخیهای بی مزه ای برام خیلی سخت بود.

   اصلا می دونید چیه ؟ من فکر میکنم خدا وقتی داشت حیا رو تقسیم میکرد نود درصدش و به زنهای ایرونی داد...نه به مامانم که هر وقت مهمون میومد برای یه سلام  و احوالپرسی ساده کلی معطل می کرد , نه به این سوفیا که هر بار تو یه جمع قرار میگرفتیم مدام باید با چشم و ابرو بهش می گفتم که از مردا فاصله بگیره , اونم یه جوری جوابم و میداد که اوایل نمی فهمیدم چی میگه ولی بعدها فهمیدم مثل اینکه  فحش می داده . البته سوفیا معتقد بود که من باید عوض بشم ولی این رو نمی دونست که یه مرد ایرونی غیر قابل تغییره !!!

به خاطر همین داستانها بود که تصمیم گرفتم با وجود همه عشق و علاقه ای که به سوفیا داشتم ازش جدا بشم , بعد از اون هم برای اینکه تنها نباشم کفالت جک رو قبول کردم .

جک بهترین یار و مونس من شد . فقط خدا میدونه که چقدر بهش وابسته هستم , هر روز صبح با صدای جک و نوازشهاش از خواب بیدار میشم و شب بعد از اینکه خوابید می خوابم . دفعه پیش و در واقع اولین و آخرین بار که به ایران رفتم جک رو همراه خودم نبردم , احساس میکردم شاید خانوادم و مخصوصا مادرم نتونن درست باهاش برخورد کنن و جک دلگیر بشه !

 نمیدونید اون موقع چه مکافاتی برای رفتن به ایران کشیدم . از دو ماه قبل هر روز جک رو به خونه عمه کتی می بردم تا به اونجا عادت کنه و در غیاب من خیلی اذیت نشه, عمه کتی تنها کسی بود که میشد بهش اعتماد کرد و جک هم خونش و دوست داشت . با وجود همه زحمات من وقتی بعد از دو هفته برگشتم اشک توی چشمان جک حلقه زده بود و تازه تا یه هفته هم باهام قهر بود.

بعد از اون با خودم عهد بستم که از این به بعد هر جا رفتم جک رو هم با خودم ببرم , به خاطر همین تصمیم هم  سالهاست که به ایران نرفتم. ولی  الان میخوام جک رو هم با خودم ببرم .به شیک ترین و به روزترین سلمونی بردمش و موهاش و یه مدل تابستونی خیلی قشنگ  کوتاه کردم تا جلوی بستگانی که به استقبالمون میان خوش تیپ باشه . تقریبا بیشتر از نصف حقوق این ماهم و دادم ویه گردنبند خیلی گرون قیمت هم براش خریدم .

فقط امیدوارم خانوادم توی ایران اینقدر تغییر کرده باشن که استقبال خوبی از جک سگ دوست داشتنی من انجام بدن و ناراحتش نکنن.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/12/18ساعت 0:39  توسط زهرا ذاکری  | 

شعر:ولی برای عده ای..


                                    چه جمعه ها که یک به یک غروب شد ، نیامدی


چه بغض ها که در گلو رسوب شد ، نیامدی



خلیل آتشین سخن ، تبر به دوش! بت شکن !

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد ، نیامدی



برای ما که خسته ایم و دلشکسته ایم ، نه !

ولی برای عده ای ، چه خوب شد نیامدی !



تمام لحظه های من به انتظار دیدنت

دوباره صبح ، ظهر ، نه. . . غروب شد ، نیامدی . . .



شاعر:مهدی جهاندار


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/12/05ساعت 13:16  توسط زهرا ذاکری