گوش شنوا

امروز سرویس 5 دقیقه تاخیر داشت . به جای این که ساعت 6:30 بیاد ساعت 6:35 اومد.همین باعث شد سردرد شدیدی بگیرم . همهمه خیابون به این شلوغی خیلی اذیتم می کرد .
در ورودی اداره را باز کردم . نگهبان مثل همیشه روی صندلیش نشسته بود و بروبر بیرون و نگاه می کرد . آرزو به دلم موند که یه روز این جوون تو سلام کردن پیشقدم بشه ...بابا یه سری ...یه تکونی ...اصلا انگار نه انگار .
در انتهای راهرو به اتاقم رسیدم . اتاق من دنج ترین جای اداره هست . کتم و در آوردم و کیفم و روی میز گذاشتم . هنوز از راه نرسیده چراغ چند تا اتاق روشن بود . مشغول مرتب کردن لیوانها بودم که متوجه حضور مردی متشخص با کت و شلوار سرمه ای و لباس راه راه آبی جلوی درب اتاقم شدم . مثل اینکه داشت چیزی بلغور می کرد . کاغذ و قلم و جلوش گرفتم و گفتم : بنویس , بنویس ببینم چی میگی , من خوب نمی شنوم .
روی کاغذ نوشت : من حاضرم صد هزار تومن بهت بدم تا یه کار کوچیک برام انجام بدی می دونم که میتونی پس خواهش می کنم نه نیار .
وقتی متوجه درهم رفتن چهره من شد جملش و روی کاغذ اینطوری تصحیح کرد : حاضرم دویست هزار تومن بدم که پرونده شماره 1876 با جلد نارنجی رو از روی میز رئیست برام بیاری .
نوشتنش که تموم شد کاغذ رو از دستش گرفتم , نگاهی به صورتش انداختم , با دست چپم محکم مچ دست راستش و گرفتم و بدون معطلی کشون کشون به طرف اتاق رئیس بردمش. توی راه مثل این که یه چیزایی داشت بلغور میکرد .
در اتاق رئیس و باز کردم . البته رئیس که چه عرض کنم ! مجید دوست دوران دبیرستانم بود . تا دو سال پیش کارمند همین اداره بود . این کارم خودش برام جور کرد . دبیرستان که بودیم همیشه باهاش ریاضی کار می کردم اما بعد از اون تصادف لعنتی من دیگه نتونستم ادامه بدم ولی اون .......بگذریم داشتم براتون می گفتم : خلاصه که من تنها کسی بودم که بدون اجازه میتونستم وارد اتاق رئیس بشم .مجید نگاهی به کاغذ دستم انداخت و نگاهی به مجرمی که براش برده بودم . با اشاره به من گفت که دستش رو ول کنم . چهره مجید خیلی عصبانی بود فکر کنم که خیلی باهاش دعوا کرد . مرد بیرون رفت و مجید به من اشاره کرد که بنشینم . خودشم رفت و با یه کاغذ و قلم اومد و کنار من نشست . روی کاغذ نوشت :
_معلوم هست تو چی کار می کنی؟ روزی چند نفر و با مدرک میاری پیش من ؟؟؟بنده خدا پول و بگیر بیا اینجا به من بگو یه پرونده خالی بهت میدم برداری ببری !!!حالا فردا حتما می خوای این کاغذ و ببری به یکی نشون بدی برام شر درست درست کنی !
مجید در حالیکه کاغذ و پاره پاره میکرد از جاش بلند شد و با دست اشاره کرد که چای بیارم . منم با صدایی که سعی کردم کمی بالا بیارمش گفتم : "این کارا تو مرام من نیست وگرنه تا حالا وضعم خیلی بهتر از این حرفا بود" و از اتاق بیرون اومدم .
از جلوی هر اتاقی که رد میشدم کارمندا با دست علامت چای و نشون میدادن که یعنی پس کو چای ؟؟
به آبدارخونه که رسیدم هنوز دست نوشته اون آقا تو دستم بود . در کابینت پایینی رو باز کردم و جعبه قند قدیمی رو در آوردم . این جعبه پر بود از تمام حرفهایی که از وقتی وارد این اداره شدم برام نوشتن به جز حرفهای مجید از وقتی رئیس شده بود .کاغذ و روی جعبه گذاشتم و رفتم سراغ چای ریختن .
امروز صبح وقتی منتظر سرویس بودم یه چیزی خیلی توجه من و به خودش جلب کرد . یه تابلو تبلیغاتی که روش تبلیغ سمعک نامرئی بود . رو تابلو نوشته بود :"سبک و کم حجم "
"آرامش را با این سمعک تجربه کنید "
" فقط یک هفته امتحان کنید اگر ناراضی بودید به ما برگردانید "
یادمه چند سال پیش مجید و خانمم خیلی تلاش کردن من و راضی کنن سمعک بگیرم . هنوز کاغذاشون و دارم . آدرس نمایندگی رو روی کاغذ نوشتم . باید یادم باشه به مجید بگم فردا یه کم دیر تر میام یه سر بزنم ببینم چه خبره !
بوی خورشت قرمه سبزی همه حیاط و پر کرده بود . جدا که دست پخت خانم من حرف نداره. خانمم فقط یه ایراد داره اونم گریه هاشه !! آقا جونم خدا بیامرز همیشه می گفت : "سلاح زن اشکشه , از من به شما نصیحت که هیچ وقت با اشک زنها خام نشید ." منم این نصیحت و آویزه گوشم کردم و هر شب یه بالش روی سرم میذارم تا این صدای مبهم گریه اذیتم نکنه .
صبح روز بعد بدون این که به کسی بگم به نمایندگی سمعک رفتم . یه خانم دکتر مهربونم اونجا بود و بعد از معاینه گوشم سمعک رو آورد و روی گوشم گذاشت . واااااااااااااااااااااای چقدر سر و صدا.........در کمتر از نیم ساعت من همه صداها رو می شنیدم. باورم نمی شد به همین راحتی باشه تازه از روی گوش هم اصلا پیدا نبود , موهای بلند من کاملا می پوشوندش .
یه تاکسی گرفتم و سریع خودم و به اداره رسوندم . داشتم کارتم و می کشیدم که از پشت متوجه سلام یه نفر شدم . : سلام آقای رضایی ....آرزو به دلم موند یه بار جواب سلامم و بدی.......روم و برگردوندم , نگهبان ادارمون بود .نشسته بود بر و بر داشت نگاهم می کرد . خیلی خجالت کشیدم , قبل از این که جواب سلامش و بدم به طرف اتاقم اومدم .یه سینی چای ریختم و اول به اتاق مجید بردم . مجید داشت با تلفن حرف می زد . صداش خیلی عوض شده بود : _نمی خوای کارش و انجام بدی ؟ اشکال نداره , یه ذره دست به سرش کن تا تعطیلات شروع بشهبعد کارش کلی عقب میافته .....
متوجه نگاه متعجب من شد و با دست اشاره کرد که : چیزی می خوای ؟؟
سریع از اتاق بیرون اومدم , با خودم فکر کردم باید یه کاری کنم که مجید دست از این رفتارش برداره . میدونم که می تونم فقط یه کم زمان می خوام .
رفتم بایگانی ! آقای مرادی پشت قفسه پرونده ها دنبال پرونده ای میگشت در همان حال هم با خانمی که تازه به عنوان منشی بایگانی استخدام شده بود حرف می زد :
_من کجا می تونم دختری به خوبی تو پیدا کنم ؟ تو رو خدا سر راه من گذاشته ! تو بله رو بده به خدا حاضرم تا آخر عمر غلامت باشم . حق مسکن و حق طلاق و همه حق های دیگه هم برای تو.....
ای ی ی ی ی ی ی خاک... آخه به تو هم می گن مرد ؟ ؟؟؟این چه طرز خواستگاری کردنه بد بخت ؟ حد اقل بذار چند روز از آشناییتون بگذره بعد . نمی دونید چقدر دلم می خواست این حرفها رو بهش می زدم ولی چای ها رو روی میز خانم منشی گذاشتم و اومدم بیرون .
اتاق بعدی اتاق روابط عمومی بود . تقریبا شلوغ ترین اتاق اداره ! همه خانمها بلند بلند با هم صحبت می کردن یکیشون داشت به اون یکی می گفت : دیدی زن آقای سلطانی دیروز اومده بود اداره ؟؟؟؟چه قیافه ای داشتااااااا...رئیس خیلی ازش سره ....اون یکی جواب داد : آره خداییش یعنی رئیس برای چی با این ازدواج کرده ؟ ؟؟
اولش فکر کردم اشتباه کردم . یعنی اونا داشتن در مورد مجید و زنش حرف میزدن ؟تا اونجایی که من دیدم و باهاشون رفت و آمد داشتم زن مجید خیلی هم خانم خوبیه . از این همه تعریف و تمجید که از مجید می کردن خیلی خندم گرفت , به زور جلوی خودم و گرفتم .
روی مبل توی نشیمن جلوی تلویزیون نشسته بودم و اخبار ساعت نه و گوش می دادم . البته برای این که کسی نفهمه خودم و با میوه ها مشغول کرده بودم . نمی دونید برای من که همیشه توی روزنامه ها خبرها رو میخوندم گوش دادن به اخبار چه لذتی داشت .
سهیلا دخترم تلویزیون و خاموش کرد در حالیکه دستش و به علامت بای بای بالا آورده بود رو به من گفت : مهدی جون شبت به خیر
یه کمی به دور و برم نگاه کردم . یعنی با من بود ؟ من که باباشم !!!! چرا با اسم کوچیکم شب به خیر گفت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به یاد ندارم تو زندگیم چیزی کمتر از آقا جون به بابام گفته باشم !!! خیلی عصبانی شدم . دلم می خواست بلند شم بزنم توی گوشش ولی جلوی خودم و گرفتم . یه کم زمان میبره تا درستش کنم .
ساعت 10:30 شب شد اما سامان هنوز خونه نیومده بود .از شدت خستگی رفتم توی اتاق تا بخوابم . می خواستم سمعکم و در بیارم , می دونستم که الان باید باز گریه های فرشته رو تحمل کنم که فرشته از در اومد تووو! همونطور که جلوی آینه موهاش و مرتب می کرد شروع به صحبت کرد : مهدی جان آخه چی می شد اگه تو یه گوش فقط یه گوش شنوا داشتی ؟؟؟اونوقت میتونستم کلی باهات حرف بزنم و سبک شم !! می تونستم بهت بگم که چقدر نگران سامانم!هر شب دیر میاد خونه ...حریفش نمیشم ...حتی امسال مدرسه هم نرفته !!! صورت فرشته از اشک پر شده بود و من حتی نمیتونستم سرم رو از زیر بالش بیرون بیارم . ادامه داد : سهیلا دوستای خوبی نداره ..به جای این که دنبال درسش باشه همش پای ماهواره نشسته و یه سوهان ناخن دستشه یا دور خیابون دنبال مانتو و شال و روسریه !!
حرفها و اشکهای فرشته خیلی طول کشید . اینقدر که نفهمیدم چطوری خوابش برد .صبح که از خواب بیدار شدم با خودم فکر کردم من همه این مشکلات و حل میکنم فقط زمان می خوام !!!
گیره سمعک یه کم پشت گوشم و اذیت می کرد . از گوشم جداش کردم و توی جیب کتم گذاشتم . ساعت 6:30 صبح بود . باز سرویس دیر کرده بود ولی همهمه خیابون قابل تحمل تر بود . دستم و بردم داخل جیبم که خورد به سمعکها .فکری به ذهنم رسید:
_دربست......آقا دربست.....میرم شریعتی
یه دربست گرفتم و رفتم نمایندگی . خانم دکتر مهربون پشت میز نشسته بود . از دیدن من تعجب کرد . سمعکها رو که محکم در دستم گرفته بودم روی میز گذاشتم و گفتم : نخواستیم خانم ...باشه برای خودتون ....چیزی که نداشت آرامش
خانم دکتر داشت یه چیزایی بلغور می کرد که من از نمایندگی بیرون اومدم و با خودم فکر می کردم که چقدر زمان می خوام تا مشکلات یک روز گوش شنوا داشتن و حل کنم ؟؟



